
واي خداي من
چقدر تقلب و چقدر دروغ.
احساس مي كنم به ته خط رسيدم.احساس مي كنم مرده ام.واي خداي من چقدر كشتار.چقدر ظلم.
تازه امروز توانستم اين دفتر را باز كنم و داغ دلم را در آن بنويسم.دارم منفجر ميشوم.
واي نازنين من !خواهر من!نداي عزيزم
ديشب صحنه اي ديدم كه تا آخر عمرم فراموش نمي كنم.
نمي دانم چگونه توصيف كنم.نداي عزيزمان در حال جان دادن بود و اطرافيان اسمش را فرياد مي زدند واز او التماس مي كردند كه مقاومت كند و.......
خداي من اشك در چشمانم حلقه زده و بدرستي نمي توانم صفحه مقابل را ببينم.
چقدر غمگينم.چقدر خشمگينم!
چه كسي پاسخگوست!
جالب اينجاست كه در خصوص كشتارها با برخي از همكارهاي شركت كه به نوعي از اين تقلب و دروغ ها پيروي مي كنند(و تعدادشان به 4 نفر هم نمي رسد) ،صحبت مي كردم، ادعا مي كردند: حقشان است شهر را بهم ريخته اند.
چي بگم من!
واقعا چي بگم!
ولي همچنان فرياد مي زنم به اميد پيروزي حق بر باطل
چقدر تقلب و چقدر دروغ.
احساس مي كنم به ته خط رسيدم.احساس مي كنم مرده ام.واي خداي من چقدر كشتار.چقدر ظلم.
تازه امروز توانستم اين دفتر را باز كنم و داغ دلم را در آن بنويسم.دارم منفجر ميشوم.
واي نازنين من !خواهر من!نداي عزيزم
ديشب صحنه اي ديدم كه تا آخر عمرم فراموش نمي كنم.
نمي دانم چگونه توصيف كنم.نداي عزيزمان در حال جان دادن بود و اطرافيان اسمش را فرياد مي زدند واز او التماس مي كردند كه مقاومت كند و.......
خداي من اشك در چشمانم حلقه زده و بدرستي نمي توانم صفحه مقابل را ببينم.
چقدر غمگينم.چقدر خشمگينم!
چه كسي پاسخگوست!
جالب اينجاست كه در خصوص كشتارها با برخي از همكارهاي شركت كه به نوعي از اين تقلب و دروغ ها پيروي مي كنند(و تعدادشان به 4 نفر هم نمي رسد) ،صحبت مي كردم، ادعا مي كردند: حقشان است شهر را بهم ريخته اند.
چي بگم من!
واقعا چي بگم!
ولي همچنان فرياد مي زنم به اميد پيروزي حق بر باطل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر