۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

متنوع

امروز 9 شهريور است .دوروز از تولدم گذشت.هفته پيش به كل مريض بودم و سرماخورده بودم.حالا جالبي اينجاست كه پني سيلين رو هم براي اولين بار هفته پيش تجربه كردم.
روز تولدم خيلي خوب بود .اما خوب وقتي نتايج را در اينترنت ديديم دلم بد گرفت.
اما شايد اين شروعي براي جلوگيري از خيلي شكست هاست.
راستي فيلم پستچي سه باز در نمي زند رو هم ديدم.فيلم جالبي بود و خوب البته با تعدادي انتقاد!
جالب است من سفالگر ناشي ،همچنان در صدد ساخت كوزه اي ناقابل هستم!
به اميد پيروزي او


بر شاخه های درخت غار
دو کبوتر
تاریک دید م
یکی خورشید بود وآن دیگری ماه

همسایه های کوچک
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود

در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

ومن که زمین را بر گرده خویش
داشتم و پیش می رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود

عقابان کوچک
به آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

بر شاخساران
درخت غار دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند
"لوركا"

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

بهار

داشتم گشت و گذاري به وب لاگ هاي مختلف مي زدم كه به اين شعر مارگوت بيگل و ترجمه شاهكار شاملو بر خوردم:

يخ آب مي شود

در روح من

در انديشه هايم

"بهار"

حضور توست

بودن توست

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

7 مرداد است.روزهاي پشت سر هم مي گذرد .تنها چيزي كه بهش فكر مي كنم گذر زمان است.


۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

آرامش

امروزم شروع شد.اما باز هم با استرسي و پر دغدغه.
من چه اشباهي كردم.كجا را اشتباه رفتم .چه چيز را اشتباه برگزيدم كه انقدر سخت زندگي پراسترسي دارم. خسته ام......چرا زندگي تمام نمي شود.
كاش غلط املايي هاي زندگي ام قابل ويرايش بود.
اوضاع سياسي بسيار داغ داغ است.
تازه دارم حس مي كنم كه سيستم موجود از داخل رو به متلاشي شدن است .نمي دانم تغييرات به عمر من قد مي دهد.
زمان مي گذرد.
اما گاهي چه سريع . گاهي چه كند.
خدايا آرامش مي خواهم
دست نيافتي شده.
***************
دل تنگیهای آدمی راباد ترانه ای می خواند
رویاهایش راآسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و
شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت توومن

چند بار امید بستی
و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری ؟
چند باردامت را تهی یافتی؟
از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر باردام باز گستری

براي تو و خويش
چشماني آرزو مي كنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمت مان ببيند
گوشي
كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش ، روحي
كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
كه در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم

از بخت یاری ماست
شایدکه آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد

پیش از آن که به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد میکشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ا م را
با او قسمت کنم
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

به تو نگاه میکنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهي
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی .
پرواز اعتماد رابا يكديگر تجربه كنيم وگر نه
مي شكنيم بال هاي دوستي مان را ...

از تنهايي مگريز
به تنهایی مگریز
گهگاهی
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده


۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

اميد


زمان سريع در حال گذر است و ماه تير در حال اتمام .
همه چيز به ظاهر آرام است.
روز و شب هاي آشفته اي را سپري مي كنم .نگراني هايم روز به روز در حال افزايش است.
گاهي اوقات طمع پول چقدر آدمها را عوض مي كند.
هميشه فكر مي كنم كه زندگي مي كنم براي اينكه كار كنم اما شايد كار مي كنم كه زندگي كنم.نمي دانم
كمي خسته ام.حوصله آينده را ندارم.
يعني آينده خيلي درخشان است.يا شايد هم تاريك.
انتظار معجزه ندارم .و البته انتظار هيچ چيزرا ندارم.
انتظار و اميدو.....در من مدت هاست كه كشته شده است.
بي انگيزه شدم.خيلي بي انگيزه.
شايد چون الان پايان روز كاريم هست و من خسته ام انقدر دردناك مي نويسم اما شايد فردا صبح هم همين را اعلام كنم


۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر باشد


واي خداي من
چقدر تقلب و چقدر دروغ.
احساس مي كنم به ته خط رسيدم.احساس مي كنم مرده ام.واي خداي من چقدر كشتار.چقدر ظلم.
تازه امروز توانستم اين دفتر را باز كنم و داغ دلم را در آن بنويسم.دارم منفجر ميشوم.
واي نازنين من !خواهر من!نداي عزيزم
ديشب صحنه اي ديدم كه تا آخر عمرم فراموش نمي كنم.

نمي دانم چگونه توصيف كنم.نداي عزيزمان در حال جان دادن بود و اطرافيان اسمش را فرياد مي زدند واز او التماس مي كردند كه مقاومت كند و.......
خداي من اشك در چشمانم حلقه زده و بدرستي نمي توانم صفحه مقابل را ببينم.
چقدر غمگينم.چقدر خشمگينم!
چه كسي پاسخگوست!
جالب اينجاست كه در خصوص كشتارها با برخي از همكارهاي شركت كه به نوعي از اين تقلب و دروغ ها پيروي مي كنند(و تعدادشان به 4 نفر هم نمي رسد) ،صحبت مي كردم، ادعا مي كردند: حقشان است شهر را بهم ريخته اند.
چي بگم من!
واقعا چي بگم!
ولي همچنان فرياد مي زنم به اميد پيروزي حق بر باطل

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

شنبه 23 خرداد

فقط 3 روز مانده به راي گيري.چقدر نگران هستم .
انگار بيمار بدحالي در ccu دارم و روز شنبه نتيجه زندگي اش مشخص مي شود!
حس بدي است!
واميدوارم سرفصل همه روزنامه ها روز شنبه ،جز اين نباشد!